در غزل فلسفه ی چشم تو در زیر سوالم
اینجا وبلاگ شخصی من است....جایی که عشق و عقل....فلسفه و غزل ....یکی است
به نماز که می ایستادی...
اذان باد می پیچید در گلدسته ی مویت
به یکتایی قسم می خورد حتی خال هندویت
بیابان در بیابان رویش وحی و رسالت بود
محمد نا مه ی خوشرنگ و خوشبوی گل رویت
نگاهت اشهد ان علیا را رضا می داد
به خون می خفت در محراب ابرو چشم آهویت
وضو می ساخت از شبنم گل رویت اذان صبح
سپس گسترده می شد در فضا سجاده ی بویت
قدت قامت به دل می بست و از حیرت به پا می خاست
دم الله اکبر ...از میان مردم کویت
هزاران حمد و سوره از لب پر عشوه ات می ریخت
انا الحق می دمید از قل هو الله هیاهویت
رکوع پلک هایت ذکر سبحان الهی بود؛
به سحر وشعبده وا نیست یعنی چشم جادویت
به عرض سجده جبراییل در محراب چشمت بود
به طول عرش اعلی بود طول و عرض ابرویت
سلامی بود در پایان و آغازی غزل ها را
که پایانی نمی جستند از آغاز گیسویت
تبریز_آذر 86
نمی دانم دقیقا این غزل سرسری محصول چه سالی است؟84 یا 83 ...سر کلاس یکی از اساتید محترم بود که اتفاق افتاد! و چند جایی هم خواندمش....اما چون جایی هم ننوشته بودمش کم کم فراموشم شد؛ تا اینکه چند روز قبل از وسط کاغذ پاره های داخل کمدم که در حال تصفیه شدن بود سر بر آورد و با خود ش خاطره هایی را زنده کرد.به هر حال این غزل می توانست سر از کارخانه ی تولید شانه ی تخم مرغ هم در بیاورد.
رویاند نگاه تو گل شاعری ام را
احساس خزان دیده ی نیلوفری ام را
اما نه....نگه دار !که چشمان سیاهت
عاشق نکند این نفس آخری ام را
من آخر این خطم و تو اول خطی!
خطی نکنی زندگی دفتری ام را
تا آخر تنهایی خود را بنویسم
تغییر نده قصه ی بی دلبری ام را
من آتشی عشقم برو ای عاشق مشقی
هم خو نشوی تا دل خاکستری ام را
دل باز به دریا زده ام تا که بجویم
در خلوت رویایی دریا پری ام را
در آب پریشان به کمالی نرسیدم
چون ماه خورم ضربه ی بد اختری ام را
گاهی زجنون چند کلافی بنویسم
جدی نشماری غزل سر سری ام را
تاخیر این روز های ما چند دلیل عمده داشت ..اول سفر و دوم حضر.سفر که بهانه ای است قابل پذیرش و حضر را هم که یاران دانند...بگذریم...فقط التماس دعا دارم!
با دو غزل تکراری در خدمتم...غزل سارا که اخیرا دوستانی درخواست داشتند که داشته باشند و غزل گسل که در وبلاگ قبلی شاید آن را خوانده بودید...به هر حال چه کنیم؟...تکراری هستیم که هستیم....شکر خدا که اشتباهی نیستیم.
سارا
پاییز آمد باز دیگر بار سارا!
شد زنده در من خاطرات یار سارا!
روح جنون افتاد در ذات –ارس- باز؛
-لیلی کش این مجنون لیلی خوار- سارا!
هرگز تو را این گونه طوفانی نمی برد
دل برده بودی از ارس انگار سارا!
می گفت آن شب گریه ی پاییزی ابر
عرش خدا هم گریه کرد این بار سارا!
گفتند ارس از کشتن سارا ارس شد
یعنی ارس را زیستی بسیار سارا!
دل زد به دریا ماه تا جوید تو را... آه!
از ماه، اصرار از ارس ،انکار ...سارا!
پاییز آمد باز در سوگت نشستم
چون تاک خشک سینه ی دیوار سارا!
***
ای نو عروس اروند هم داماد را برد
پس سر به آیین ارس بسپار سارا
مردان بسیاری که با اروند رفتند
می خواستند این حجله را گلزار سارا
می خواستند آنان که تا هرگز نبیند
زلف تو را آیینه ی اغیار سارا
جاری است چون خون از ارس تا رود اروند
روح حیا و غیرت و ایثار سارا
یعنی چه زیبا آذری رقصیده بودند
در خون نهنگان خلیج فارس سارا
یعنی شکر ریز کلام فارسی بود
قند غزل را در دهان بگذار سارا!
گسل
مرا بسوز !مرا هرچه هست ما حصلم
که جز کرامت رویش نبود در عملم
مرا ازعشق ،از این خویشتن که ساخته ام
به دور ریز که زنبور مرده در عسلم
همیشه از خود من عکس من نکوتر بود
که من نه خویشتنم بلکه از خودم بدلم
تمام زندگی ام چون مسافری در خواب
شبیه کوه به نا گاه رد شد از بغلم
زقد کشیدن خود صادقانه می ترسم
شبیه برج بنا گشته بر روی گسلم
کدام حادثه ای در من اتفاق افتاد؟
که شرح حادثه افتاد بر زبان قلم
به خاک رفتن من ماجرای شیرینی است
حدیث دانه و خاک است رویش اجلم
...که خاک ؛ مادر گم کرده کودکی یک عمر
گشوده بال که گیرد به شوق در بغلم
میان کهنه گی و نو شدن پریشانم
شبیه هیچ کسی نیستم به جز غزلم
چنین به ساحل پایان نمی رسد شعرم
که ذکر وسعت دریاست بر لبم چو بلم
....و پنجشنبه ای دیگر
راز مگوی عشق در این خاک توده ای
حس هزار و یک غزل نا سروده ای
پیشت چه آورم که به صد جلوه گل کنی؟
هفتاد رنگ آینه ی نا نموده ای
تو های و هوی صد غزلی ای سکوت محض!
گرم شنیدن تو ام و نا شنو ده ای
آه! ای سکوت! می رسی امشب به داد من؟!
با من تو یار و یاور دیرینه بوده ای
هر شب تغزلی است مرا با خیال تو
پیش منی و در کلماتم غنوده ای
عمری نمرده سیر قیامت نموده ام
ای زندگی !که سخت جزایم نموده ای
ای عمر من!که رفته ای و ماند ه ای به دوش
کم می شوم از آنچه که بر من فزوده ای!
من نیستم که شعر شما را سروده ام
شعر مجسمی تو که شاعر سروده ای
طبق معمول می خواستم با غزلی از خودم به روز باشم.اما انسی عجیب که این روز ها با اشعار شاعر بزرگ کشورمان استاد شهریار پیدا کرده ام بر آنم داشت تا شما را هم به بزم چند غزل زیبای این ابر شاعر دعوت کرده باشم....شهریار در زمره ی شاعران جریان سنت گرا ی غزل معاصر قرار دارد وشاید بزرگترین نماینده ی این طیف است.بسیاری او را شاعر قرن معاصر می دانند و از همین رو نام شهریار با روز شعر و ادب ایران زمین گره خورده است.شهریار از جهانی ترین های شعر امروز ایران زمین است ...روزگاری ملک الشعرای بهار پیش بینی کرده بود که نه تنها ایران ، که مشرق زمین به شهریار افتخار خواهد کرد....امروز شعر شهریار در آکادمی های معتبر جهان تدریس می شود و از اروپا گرفته تا آمریکا و از آمریکا گرفته تا شرق دور ،اشعار این استاد به زبان های زنده ی دنیا ترجمه شده است .اگر زبان ترکی می دانید حتما حیدر بابا را خوانده اید و عظمت این شاهکار بزرگ ادبی را در ک کرده اید.شاهکاری که شاهکار بودنش را نه فقط ادبا و شعرا و اهل فن که حتی مردم کوچه و بازار هم می فهمند و همین نکته است که حیدر بابا را به ابر شاهکاری تبدیل می کند که یک سرو گردن هم بالاتر از" شاهکار "قرار می گیرد.
ای روز ها سریال شهریار در حال پخش از سیماست که متاسفانه علیرغم خوب بودن انتخاب اولیه ، نتوانسته شهریار را به درستی به خصوص از بعد ادبی بشناساند.به خصوص شعر هایی که از شهریار در متن فیلمنامه استفاده شده است هرگز اشعار درجه ی یک استاد نیستند و همین مسئله یکی از ایرادات اصلی سریال شهریار است....به هر حال بگذریم ....این شما و این هم دو غزل از شهریار شعر ایران.البته در پایان چرند و پرندی از خودم هم آورده ام که امیدوارم از دم تیغ نقد بگذرد.
غزل اول:سپهر بایگان
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
چشمه سار طبع من دیگر نمی جوشد ولی
جویبار اشکم آهنگ روانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون می کند با ما نهانی می کند
دور اکبر خوانی ما طی شد اکنون یک دهن
از اجل بشنو که با ما شمر خوانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
شهریارا گو دل ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می کند
غزل دوم:سه تار
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه ى تسلى شب هاى تار من
اى دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسى سازگار من
در گوشه ى غمى که فراموش عالمى است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و ناله ى سه تار
شب تا سحر ترانه ى این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر، خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جاى
ماهى که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
اى مایه ى قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا
روزى وفا کنى که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلى وام میکنى
خواهى مگر گرو برى از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان
بیدار بود دیده ى شب زنده دار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفى عشق چه سنجد عیار من
من شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر،یار من
سید محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
و اما این هم همان چرند و پرند مذکور:
ای حس کودکانه ام !...ای عشق!..پا بگیر
در این بلوغ فاجعه دست مرا بگیر
در پنجه های وحشی تقدیر مانده ام
آهوی من ! مرا ز دم گرگ ها بگیر
نا آشنایی این همه با من ولی ...درست!
باری به اشتباه ، مرا آشنا بگیر
دور و بر من و تو پر از مرغ آرزوست
یک مرغ را بخوان و به دست دعا بگیر
یک کاسه آب بر لب ایوان خانه نه
مهتاب – این کبوتر لب تشنه – را بگیر
با ساده زیستن ز خزان می توان گریخت
دنیای سبز!...در دل یک دانه جا بگیر
هر برگ کوچکی که پر از اسم اعظم است
می خواندت بیا و جهان را فرا بگیر
رضا شیبانی
و حرف آخر اینکه :ممنونم از همه ی دوستانی که لطف دارند و فرصت پاسخ به الطافشان را ندارم و شرمنده همه شان هستم...ان شاءالله یک روز محبت همه ی این دوستان را جبران خواهم کرد.
نام: | |
ایمیل: | |